تبليغاتX
دختر دریا
باران ببار که دلم هوای یار کرده است

دراتاق جارو نکرده  چمدون بوی سفر  کفشای خسته دم در   توی قاب های قدیمی  ادمای در به در  اینه قدی تو غبار  عکس شمعدونی تو غبار اینه  شاخه مجنون که شکسته توی حوض و پریشونن توی باد  باد پاییزی که از اون دور ها می یاد  با خودش یاد جوونی می یاره  و تو اینه ها جا می زاره باد پاییزی که از اون دور ها می یاد  منو از اینه بیرون می کنه به سفر به جاده ها          روی دریا    روی صحرا         میونه دریای شن در به در میون ماهی ها سر پیچ ساقه اقاقیا سفر کوتاه عشق  میون حیاط تاریکی من  سرمو از اینه بیرون می کنم می مونم    می مونم   با نفس موندنی ام غبارم          اینه می گه چمدون بوی سفر  کفشای خسته دم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط سپیده  | 

ادما از ادما زود سیر می شن          ادما از عشق هم دلگیر می شن

ادما رو عشقشون پا می زارن         ادما ادمو تنها می زارن

منو دیگه نمی خوای خوب می دونم    تو کتاب دلت اینو می خونم

یادت اون عشق رسوا یادت            اون همه دیوونگی ها یادت

تو می گفتی که گناه مقدس اول و اخر هر عشق هوس

ادما ای ادمای روزگار                     چی می مونه از شما ها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم        من از اون قلب دو رو خسته شدم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:2  توسط سپیده  | 

اون پرنده تو بودی پیرهن ابرو درید رفت و گم شد تو غروب رفت و از همه برید

اون که روی زندگیش طرح دلتنگی کشید جفت پر شکستشو توی تنهایی ندید

من اون پرندم گم و خسته   هر پر پاکم روی یه سنگه هر پری که قد من بود حالا واسه خاک رختی قشنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط سپیده  | 

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادت نبودنت فاجعه بودنت امنیت

تو از کدوم سرزمین  تو از کدوم دیاری           که از قبیله من یه اسمون جدایی

اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی

پاکی ابی یا ابر نه خدایا شبنمی   قد اغوش منی نه زیادی نه کمی

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم

منو با خودت ببر     منو با خودت ببر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:29  توسط سپیده  | 

شب بر اسمان گریه می کرد

او سرش را بر سینه ام زد و گفت:قشنگ ترین قصه را برایم بگو.

به او گفتم چشمانت را ببند تا قشنگ ترین قصه را برایت بگویم

چشمانش را بست

اهسته بر روی لبانش خم شدم و قصه ی بوسه را برایش گفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:1  توسط سپیده  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:50  توسط سپیده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:23  توسط سپیده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:21  توسط سپیده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 13:45  توسط سپیده  | 

سلام دوست های نازنینم  امروز تولدم ۲۲ ساله شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 14:25  توسط سپیده  |