دراتاق جارو نکرده چمدون بوی سفر کفشای خسته دم در توی قاب های قدیمی ادمای در به در اینه قدی تو غبار عکس شمعدونی تو غبار اینه شاخه مجنون که شکسته توی حوض و پریشونن توی باد باد پاییزی که از اون دور ها می یاد با خودش یاد جوونی می یاره و تو اینه ها جا می زاره باد پاییزی که از اون دور ها می یاد منو از اینه بیرون می کنه به سفر به جاده ها روی دریا روی صحرا میونه دریای شن در به در میون ماهی ها سر پیچ ساقه اقاقیا سفر کوتاه عشق میون حیاط تاریکی من سرمو از اینه بیرون می کنم می مونم می مونم با نفس موندنی ام غبارم اینه می گه چمدون بوی سفر کفشای خسته دم
ادما رو عشقشون پا می زارن ادما ادمو تنها می زارن
منو دیگه نمی خوای خوب می دونم تو کتاب دلت اینو می خونم
یادت اون عشق رسوا یادت اون همه دیوونگی ها یادت
تو می گفتی که گناه مقدس اول و اخر هر عشق هوس
ادما ای ادمای روزگار چی می مونه از شما ها یادگار
دیگه از بگو مگو خسته شدم من از اون قلب دو رو خسته شدم
اون که روی زندگیش طرح دلتنگی کشید جفت پر شکستشو توی تنهایی ندید
من اون پرندم گم و خسته هر پر پاکم روی یه سنگه هر پری که قد من بود حالا واسه خاک رختی قشنگه
تو از کدوم سرزمین تو از کدوم دیاری که از قبیله من یه اسمون جدایی
اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی
پاکی ابی یا ابر نه خدایا شبنمی قد اغوش منی نه زیادی نه کمی
منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم
منو با خودت ببر منو با خودت ببر
او سرش را بر سینه ام زد و گفت:قشنگ ترین قصه را برایم بگو.
به او گفتم چشمانت را ببند تا قشنگ ترین قصه را برایت بگویم
چشمانش را بست
اهسته بر روی لبانش خم شدم و قصه ی بوسه را برایش گفتم




